تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

دستاوردها

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۲۳ ب.ظ
96 که داشت تموم میشد اضطراب عجیبی داشتم. بیشتر از اینکه به "چی شد سال قبل؟" فکر کنم، به "یعنی امسال چی میشه؟" فکر میکردم و هر چی بیشتر درگیر سال جدید میشدم، حس بدتر و گنگ تری پیدا میکردم. تا وقتی که درست یه روز قبل از سال تحویل دولینگو (Duolingo) تموم شد. به خودم اومدم و دیدم یکی از کارهایی که توی همین وبلاگ نوشته بودم میخوام خورد خورد انجام بدم و ببینم به سرانجام میرسه یا نه، بالاخره به نتیجه رسید. حالم خوش شد،پرت شدم به 96 و ماه به ماه کارهام رو مرور کردم و یواش یواش دلم آروم گرفت. یه وقت ها خوبه آدم به جای برنامه ریزی و دلشوره گرفتن برای آینده، برگرده عقب و ببینه بدون اینکه خودش متوجه باشه، چه دستاوردهایی داشته. خلاصه که برگشتم عقب و اینا اومد به ذهنم: 

سال 96 ...

1. تابستون یه زبون جدید رو بدون اینکه فشار بیارم، شروع کردم به یاد گرفتن. 229 روز و نزدیک به 60 ساعت وقت گذاشتم و اسپانیایی یاد گرفتم. شاید هنوز نمیتونم حرف بزنم و بنویسم و حتی خوب فیلم و سریال هاشون رو بفهمم، اما اینکه 5-6 تا آدم اسپانیایی زبان با تجربه های متفاوت به فیدِ اینستام اضافه شدن که از کپشن های 50 کلمه ای، حداقل 30 تاش رو میفهمم خوشحالم. حس میکنم یه پنجره به جهان دیگه ای به روم باز شده که حتی فکر کردن بهش هیجان زده ام میکنه. دوست دارم امسال هم یه زبون جدید رو امتحان کنم، شاید شد، شاید هم نشد. ایشالله که بشه.

2. از فروردین 96 تا اسفند، نزدیک به 32 تا کتاب داستانی و غیر داستانی خوندم که به نسبت پارسال (حدود 23 کتاب و البته با تعداد صفحه خیلی کمتر) پیشرفت خیلی خوبی بود. خدا رو شکر روند هم همچنان صعودی هست و از چالش گودریدزم تا الان ده تاش رو خوندم، یعنی هر ماه حداقل سه کتاب. ترسم از کتاب انگلیسی خوندن شدیدا ریخته، و از وقتی تمام کتاب های انگلیسی زبان هم به دایره کتاب های نخونده ام اضافه شدن هم ذوق دارم و هم حس میکنم دیگه فرصتی برای زندگی نیست. باید خوند و خوند و خوند. واقعا که زبان دونستن معجزه میکنه. 

3. سالی که گذشت تونستم بالاخره بعد از کلی کشمکش و مشورت بین جامعه شناسی و انسان شناسی انتخاب کنم و این اتفاق برای خودم خیلی مهم بود. اینکه از مهندسی به عشق جامعه شناسی بیای بیرون و تهش به خاطر یه حس و صدای درونی که تو رو میکشونه سمت انسان شناسی، بی خیال جامعه بشی بشی خیلی ریسکی  بود (و هست). ولی توی این سه سال یاد گرفتم هر چیزی که حسم بهش خوب بود رو دنبال کنم، ولو اینکه منطق چیز دیگه ای بگه و امیدوارم در آینده هم پشیمون نشم. مهم تر اینکه تونستم مقاله درس "انسان شناسی ملی گرایی" رو که با تمام وجودم براش وقت گذاشته بودم، توی مجله انسان شناسی دانشگاه چاپ کنم (البته واقعا امسال چاپ میشه). مقاله ای که دوستش داشتم و از انتخاب موضوعش تا پژوهش و نوشتنش  پر از هیجان و جذابیت بود برام. مقاله ای که قانعم کرد وقتی چیزی رو دوست داری، ولو تکلیفت هم باشه با انگیزه انجام میدی. 

4. از شهریور یوگا اومد جزو کارهام. نه اینکه هر روز و هفته انجامش بدم (30 بار در کل این 6ماه)، ولی برای اولین بار در زندگیم فهمیدم یوگا چیه و تونستم بدون مربی و به کمک فیلم و اینترنت یادش بگیرم و هر روز از خودم شرمنده ام که چرا زودتر نرفتم سراغش؟ اصلا چرا ورزش (نه نرمش و ایروبیک و غیره) رو خیلی جدی نمیذارم توی برنامه؟ 

5. تونستم نزدیک به 50 صفحه انگلیسی پایان نامه بنویسم و شاید اگر دو سال پیش یکی اینو بهم میگفتم بهش میخندیدم. اینکه نتیجه خوب بود یا بد رو نمیدونم، اما اینکه با وجود ترس و اضطرابم از انگلیسی نوشتن بالاخره به سرانجام رسید، به مقدار قابل توجهی اعتماد به نفسم رو بالا برد. نمیدونم رویای بزرگی هست که بتونم نتیجه اش رو به گوش کسی برسونم و ازش استفاده هم بکنم یا نه؟ 

6. حلقه رمان با 14 جلسه و 13 تا کتاب با قدرت به کارش ادامه داد. مدتی هست که فهمیدم حلقه رمان برای من خیلی بیشتر از دور همی ها و کتاب خوندن ارزش داره. اینو محمد فهمید. اینکه صبح زود با ذوق پا میشدم، اینکه کاراش هرچه قدر هم بیخود جزو اولویت هامه، اینکه مثل درس دانشگاه جدیش میگرفتم. همه اینها رو با عشق انجام میدم و با تمام وجودم دوست دارم همیشه ادامه داشته باشه. در واقع حلقه رمان برام مثل یه دوست قدیمی هست که گم شده بود و این دوسال دوباره پیداش کردم. یه دوست خیلی خیلی عزیز. رویاهای زیادی درباره کتاب دارم که به برکت وجود حلقه رمان، به مرور توی ذهنم شکوفه میزنن و جون میگیرن.
 
7. یکی از کارهای کوچیکی که دو ماه آخر کردیم ،گل کاشتن بود. کار ساده و به ظاهر عادی ای که تا امسال نکرده بودم و واقعا چه تاثیری توی روحیه آدم میذاره اینکه دونه رو خودت بکاری، خاک رو خودت بریزی، جوونه زدن رو ببینی، و سیر برگ دادن، برگ ریختن، و گل دادن رو هر روز صبح خودت دنبال کنی. برای من که همیشه گلدونام خشک میشد اتفاق مهمی بود. حداقل فهمیدم که اگر خودت گل و گیاه بکاری، یه جور ویژه ای براش وقت میذاری. مثل بچه بزرگ کردن. 

7. و بالاخره آخرین ماه سال به اونچه که میخواستم رسیدم و بعد از دو و نیم سال زحمت تونستم تغییر رشته بدم به چیزی که واقعا دوست دارم، و خدا میدونه چقدر خستگیم در شد وقتی نتیجه پذیرش اومد. اینکه کدوم دانشگاه رو آخر سر انتخاب میکنم، کانادا میمونم یا میرم آمریکا مهم نیست، اینکه خواستم و شد برام از همه چی بیشتر ارزش داره. 

ولی امسال چی کارها نکردم؟ 
- دلم میخواست ساز بزنم، نقش هنر در زندگیم بیشتر بشه، دلم میخواست بیشتر "خلق" کنم، بخونم، برقصم و برون ریزی احساسی داشته باشم ولی نشد.
- سفر نرفتم و فقدانش رو عمیقا حس کردم، جای "ماجراجویی" در زندگیم شدیدا خالی بود، جای تجربه های خاص، مکان های غریب، گم شدن در شهر، مشاهده رفتار آدم های جدید، قیاس مکان ها و آدم ها و غیره در زندگیمون خیلی خیلی خالی بود. 

- نیمه دوم سال استقلال مالی نداشتم و با اینکه به خودی خود مشکل خاصی نبود، اما فهمیدم که استقلال مالی ولو در حد کم میزانی از شعف رو در آدم ایجاد میکنه که نباید دست کمش گرفت. 

و هزاران کار نکرده ی دیگه ...


خلاصه که سالی که گذشت سال خوبی برام بود. شق القمر نکردم، مرزهای علم رو نترکوندم، هدی رستمی نشدم، المپیک طلا نگرفتم، ولی همین که پارسالم با پیارسالم کلی فرق داشت اتفاق خوبی بود. اینکه سال 97 در همین دوهفته که گذشته با سال 96 فرق داشته هم اتفاق مبارکیه، و من مدت هاست که فهمیدم درجا نزدن و متفاوت زندگی کردن از شق القمر کردن ده ها بار مهمتر و  بهتره. 

سال نوتون مبارک. 
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۳
راحله عباسی نژاد

نظرات  (۴)

چقدر الهام‌بخش
چقدر خوب
درود بر تو
مرسی برای نوشتن
آقا اون بخشی که گفتی مقاله ت چاپ شده باید بگم دونقطه اشک شوق:*
لطفا اگه ممکنه برا ما هم بفرست بخونیمش:) البته اگه من حالیم میشه هاا:دی
بخش زبان اسپانیایی ت هم خیلی inspiring بود:))
راااحله
من تازه از توییترت دیدم آدرس وبلاگت رو و همین الان این پست رو خوندم.
چقدر الهام‌بخش و انگیزه‌دهنده بود. واقعا بهت غبطه می‌خورم.
کلی تبریکات هست که باید بهت گفت:دی از زبان جدید یاد گرفتن گرفته تا چاپ شدن مقاله‌ت تا پذیرش گرفتنت در رشته‌ی مورد علاقه‌ت.

۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۲ مریم میرزایی
راحله تو برای من جز شخصیت‌های الهام بخش هستی :) همیشه با شرایط جدید و حتی گاهی سخت و تلخ طوری خلاقانه و مثبت برخورد میکنی که ازشون بهترین ها رو می‌سازی. خلاصه که بهت افتخار میکنم و ازت یاد می‌گیرم. :-*
پاسخ:
مریم نگو اینچور، مردم از خجالت :)) ممنون، واقعا لطف داری.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی