تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

عضویت در خبرنامه معرفی کتاب
کتابخونه

خونده‌های اخیر

The Bell Jar
really liked it
I finished this book more than two weeks ago, and I was too glad I am done with it that totally forgot to write a review, though it has been haunting me since. A semi-autobiographical novel about depression and suicide (and suicidal thou...
بیروت ۷۵
liked it
tagged: soon-to-be-read
همسایه ها
it was amazing
tagged: ادبیات-زندان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست، و به تازگی توی گوش و توی کیندل

Electric Arches
tagged: currently-reading
The Art of the Novel
tagged: currently-reading
آخرین انار دنیا
tagged: ادبیات-جنگ-و-ضد-جنگ and currently-reading
فاوست
tagged: currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات
بایگانی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقد کتاب» ثبت شده است

کتاب دیشب تمام شد. هم دوستش داشتم چون پرکشش بود و قصه داشت، و هم دوستش نداشتم چون شخصیت ها خوب درنیامده بود و منطقش میلنگید. اما به دو دلیل مهم که مینویسم خواندنش را توصیه میکنم و به یک دلیل، که خواهم گفت، دستم نمیرود به کتاب امتیاز کامل بدهم. 


اول. هرس را باید در ادامه ی کتاب قبل،  "پاییز فصل آخر است" خواند. کتاب قبل برشی از زندگی سه دختر در فضای شهری و با دغدغه های امروزی بود. لیلا عاشق بود و شاعرانه زندگی میکرد، روجا جاه طلب بود و ایده آل گرا و شبانه در خودمانده و گم شده. هر دختری میتوانست خودش را در تلفیقی از ویژگی های هر دو پیدا کند، با آنها همذات پنداری کند و تلخی ها و شیرینی های زندگی شان را به خوبی درک کند. کتاب قبلی اما چیزی کم داشت. به خوبی توانسته بود کاری که خیلی ها تا الان نکرده بودند، یعنی پرداختن به دغدغه های دخترانِ ناآرام امروزی که هیچی شباهتی با قبل ندارند، را انجام دهد. منتها "مادرانگی،" که با وجود بالا و پایین ها هنوز هم از بزرگترین خصلت های زن بودن است در کتاب قبلی جایی نداشت. هیچ یک از سه شخصیت کتاب قبل زن بودگیِ سنتی را نمایندگی نمیکرد. "نوال" در کتاب هرس همان "مادری" بود که کتاب قبل کم داشت. مادری که جانش به جان بچه هایش وصل بود، که خانه اش را با عشق ساخته بود و نمتوانست به راحتی از آن دل بکند. نوال نمونه ای بود از نسل مادرانمان شاید. غرق در خاطرات، در شور و حالی که در گذشته بود و دیگر نیست. نوال دیوانه ی زندگیِ ساده ای بود که خانه و بچه و شوهر و خانواده و همسایه و محله حرف اول را میزد و توان نداشت از دست رفتنش را ببیند. درواقع کتاب را باید در بستری سنتی و با تعاریف سنتی از زن و مرد خواند. خیلی پیش می آمد که رگه هایی از مردسالاری و زن ستیزی ببینی و به نویسنده خشم بگیری، اما واقعیت این است که اصلا نوال برای جامعه ی شهری و ساختارشکن و امروزی نیست. نوال برای همان مردمی است که مرد کار میکند و خانواده را تامین میکند و زن خلق میکند و مهر می ورزد و بچه تربیت میکند. برای همین است که میگویم کتاب را باید در ادامه ی پاییز فصل آخر است بخوانیم، چرا که نوال نیز ویژگی های زنانه ای را بازتعریف میکند که شاید بتوانیم رگه هایی از آن را در خودمان هم جستجو کنیم. همان طور که لیلا و روجا و شبانه تیپ های کمی اغراق شده ی  زنان امروزی بودند، نوال هم تیپ "زن سنتی" است که نمیتوان وجود و حضورش را چه در گذشته، چه در حال و چه در آینده انکار کرد. نه فقط نوال که تمام زنانِ روستای  دارالطلعه. اینکه میگویم این کتاب را باید خواند، چون نسیم مرعشی بهم ثابت کرده از معدود نویسنده هایی است که تغییر و تحولاتِ هویت زنانه در ایران را به خوبی دیده و فهمیده. ثابت کرده که هم مشاهده گر خوبی است و هم به خوبی میتواند مشاهده هایش را به تصویر بکشد. خیلی دوست دارم بدونم کتاب بعد چه بعد دیگری از زنان را نشانمان خواهد داد؟ 


دوم. یک دوره ای از دبیرستان عاشق ادبیات جنگ شده بودم. از " دا" گرفته تا " شطرنج با ماشین قیامت،" همه را تند و تند و پشت هم میخواندم. اولا که حضور زنان اساسا در اکثر داستان ها کمرنگ بود. جز در حوادث مربوط به خرمشهر، زن جای چندانی در ادبیات جنگ نداشت. شاید یکی از دلایلی که کمی دلم با "دا" نرم میشود هم تکیه اش بر حضور زنان است. اما باز هم دا و خیلی کتاب های دیگر، تمام تلاششان را کرده بودند تا ادبیات جنگ را در همان چهار چوب ادبیات "مقاومت" و استقامت بگنجانند. آدم ها شهید میشدند، خانه ها ویران میشد، خانواده ها آواره میشدند؛ اما همیشه زور زندگی باید به تمام این فجایع می چربید. همه باید عبور میکردند و به پس از جنگ فکر میکردند. به خصوص زنان. انگار کسی دلش نمی آِید اعتراف کند زن ها میتوانند بشکنند. میتوانند کم بیاورند و این کم آوردن عیب که نیست، که میتواند بخشی از زنانگی باشد. دلشان نمی آمد، چون زن که بشکند، شیرازه ی داستان، شیرازه ی زندگی از هم میپاشد. زمان می ایستد و شور و حال  از زندگی می رود. درواقع مقاومت زن انگار لازمه ی "زندگی" است، و بدون زنِ محکم و قوی (مادر) داستان پیش نمیرود. هرس به نظرم این لطف را داشت که ما را از ادبیاتِ مقاومت دور کند. که بگوید استقامت برای همه ی آسیب دیده های جنگ نبود، که آدم ها کم آوردند، که زن ها (مادرها) می شکنند، که زن قرار نیست مرگ بچه اش را ببیند و فراموش کند و بعد از چند صباحی به زندگی عادی بازگردد.  نوال و هرس را دوست داشتم چون ادای دینی بود به همه ی جنگ زده هایی که ادبیات و سینمای دفاع مقدس از نشان دادنشان ابا دارد (نشان میدهد اما کم)، انگار لکه ی ننگی هستند بر پیشانیِ مقاومت و دفاع مقدس هشت ساله. به نظرم تاکید چندباره ی نوال بر اینکه "همه  

 مردهای شهر بعد از جنگ رفته اند" یا " پسرها بعد از جنگ به دنیا نمی آیند" اشاره به همان تصور سنتی از مردها در جنگ به عنوان نماد پایداری و مقاومت داشت. تاکید نوال بر از بین رفتن مردها، تاکید بر از بین رفتن مقاومت و پایداری شهر بود. در واقع این دلیل دومم هست که اصرار میکند هرس را بخوانید. بخوانید چون جنگ همینقدر تلخ است. چون جنگ همینقدر قدرتمند میتواند آدمی را در گذشته حبس کند. باز هم میگویم، داستان را "باید" در بستر سنتی و تعاریف سنتی خواند. اگر نمیتوانید پسردوستیِ نوال را تحمل کنید، اصلا نخوانید. 


3. حالا چرا کتاب "عالی" نبود؟ (خطر لو رفتن داستان)


کتاب حول دو مصیبت اصلی میچرخد. مصیبت اول و تاثیرش بر زندگی نوال و رسول قابل درک بود و واکنش آدم ها هم تا انداه ی خوبی قابل قبول بود. اما از تیکه دوم داستان که تقریبا مصیبت دوم اتفاق افتاد، شخصیت ها غیرقابل باور شدند. به طور کلی خود اتفاقی که افتاد و شرایطی که منجر بهش شد به هم نمیخورد. داستان واقعی تر از آن شروع شد که بخواهیم بپذیریم بچه در بیمارستان جابه جا میشود و آب از آب تکان نمیخورد. یا تهانی را از مادرش میگیرند و او هم ادعایی نمیکند و ... . شخصیت های داستان هم کارهایی میکردند که به هم نمیخورد. مثلا ما از طرفی با نوالی مواجه بودیم که شدیدا افسردگی داشت، بعد ناگهان در دو سه جا نوال مادر خوبی بود و کارهای بچه ها را مرتب انجام میداد و کلا خانه را میچرخاند و یهو به ذهنش مرسید برود بچه را عوض کند. یا رسول که اینهمه صبوری کرده بود (که عادی نبود) ، بر سر چنین مشکلی که پیش آمده به جای دعوا (که دست به زن هم داشت) و قهر و اینها، کلا نوال را از خانه بیرون می اندازد. یا مثلا ام رسول زنی بسیار مهربان و فداکار و خوش برخورد است که حتی رسول را دعوا میکند چرا بچه را کتک زده یا نوال را بیرون کرده، بعد در جایی نوال بعد از زایمان میگوید " ام رسول هم بعد از مدتها عروسم عروسم میکند و ... " . بالاخره ام رسول مادرشوهر بازی در می آورد یا از آن زنهایی بود که درک میکند و کمک است و ... ؟ اینها همه باعث میشد یک سوم آخر کتاب کمی با ذهن جور در نیاید و عمق مصیبتی که قرار بود تیشه به ریشه زندگی شان بزند قابل هضم نباشد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۶
راحله عباسی نژاد