تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

شیش در چهار

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

نویسنده: راحله عباسی نژاد - پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۵

تو که عجله داری، عکس رو هم که فقط برای فرم سفارت لازم داری. یه دونه از این فوری الکی ها بگیر و خلاص. فوقش کیفیت کاغذش و چاپش خوب نمیشه. گفتم اگر شانسِ من هست که همین عکسِ فوری از همه عکس های دیگه ام بهتر میشه. خندید. خندیدم. عکاس دوربینش رو چرخوند سمت من. گفت راضی هستین ؟ خوب شد ؟ همین رو چاپ کنم ؟ راضی نبودم ولی عجله داشتم. گفتم چاپ کن. نیم ساعت بعد عکس رو گرفت و آورد داد بهم. با ذوق نگاهش کردم و جیغ زدم چقدرررررررررر خوب شده. یکی از عکس ها رو گرفتم سمتش و گفتم بیا این مال تو. بذار تو کیفت. گفت باشه حالا بعدا میگیرم ازت. خندیدم گفتم خوشت نیومده از عکس وگرنه قبل از اینکه بگم خودت یه دونه بر میداشتی. خندید. دم آسانسور باز دوباره عکس رو از توی پاکت در آوردم و با ذوق گفتم چقدر خوب شده. خیلی دوستش دارم. دیدی گفتم همین عکس فوری میشه بهترین عکسم؟ دیدم بازم ذوق نکرد. فقط یه لبخند ملیح. گفتم چیه ؟ چرا دوستش نداری؟ با انگشت زد روی سه تا جوشی که روی صورتم بود و گفت : آخه این تو نیستی. راحله همین جوریش خوشگله. با سه تا جوش نه با روتوش. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی