تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

انگیزه

يكشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۰۱ ب.ظ

نویسنده: راحله عباسی نژاد - یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳٩۵

ساعت هشت و نیم بود. گرم . آفتاب مستقیم توی چشم هایم میزد. پتو را کلافه کنار زدم. به هیچ عنوان یادم به کلاسی که باید تا یک ساعت بعد میرفتم نبود. صدای افتادنِ خودکار روی میز از اتقاق بغل می آمد. صدای ورق زدن. ساعت هشت و نیم نبود ؟ محمد راستی کجا بود؟ از روی تخت بلند شدم. به سمت اتاق محمد رفتم. به کتاب روبرویش نگاه میکرد و با خودکار بازی بازی میکرد. تصاویرِ دیشب ناگهان به ذهنم آمد. راستی محمد دیشب را نشسته بود به درس خواندن. سرش را با خنده بلند کرد. با دست های باز و خنده ی شیرین و سر حال صدایم کرد. بیدار شدی ؟ نگاهش کن! هپلی. به سمتش رفتم. نخوابیدی ؟ نه، تازه چای هم درست کردم. یادم به کلاسِ ساعت ده افتاد. حساب و کتاب کردم . میشد همچنان خوابید. گفتم میروم ده دقیقه دیگر بخوابم. خندید. خندیدم. زیر چای را خاموش کنم یعنی ؟ نه، ده دقیقه دیگر. فقط ده دقیقه. چشم ها را هنوز نبسته، آمد و کنارم خوابید. گفت کلاست را نرو. چشم هایم  هنوز گرم نشده بود. گفتم نمیشود. باید بروم. بالاخره باید این ایروبیک لعنتی را دوباره شروع کنم. راستی از آن ده دقیقه چقدر گذشته بود؟ محمد هنوز سر حال بود. گفتم میخوابی؟ دوباره گفت کلاست را نرو. خندیدم. خودم را توی بغلش جمع کردم. چشم هایم داشت دوباره گرم میشد. ذهنم شروع کرد به چرتکه انداختن. امروز دقیقا یک هفته میشد. یک هفته از روزی که محمد جدی تر از همیشه درس میخواند. استرس میگرفت. مدام. هر روزِ این یک هفته. دو ساعتی از روی بی حوصلگی و استرس چرت میزد. با اضطراب اما با خنده بیدار میشد. با انرژی غذا میخورد. ظرف میشست. کمکم میکرد و بعد گوشی به دست دوباره میگفت: خوب من بروم درس. روز و شبش جا به جا شده ولی از همیشه بیشتر انگیزه دارد. درست یک هفته میشود. پول کلاس ها را هنوز ندادم. از سه شنبه. از سه شنبه شروع میکنم. راستی زیر چای را چه کسی خاموش میکند ؟ 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی