تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

چال

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۰ ب.ظ

نویسنده: راحله عباسی نژاد - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۴

نام آلبوم را گذاشم امیر. از عمه بابایم کجاست تا Evanescene داخلش پیدا میشد. هفته اول و دوم و سوم مدام همان ها رو گوش میکردم. بغض میکردم و تا میرسید به "در این شب سرد ... " بغضم می ترکید. کم کم ترک عادت کردم. آنقدر گوش نکردم که بعد از 6 ماه که آهنگ ارمغان تاریکی یکهو توی گوشی play شد به مصرع دوم نرسیده کل این یک سال از جلوی چشم هایم گذشت. اشک دیدم را مختل کرد و آب بینی ام راه افتاد. آنقدر سریع زدم آهنگ بعدی که اشک ها مهلتِ پایین آمدن پیدا نکردند. انگار که میانه ی فیلم برق برود، رشته ی خاطراتم پاره شد و آهنگ ها، که اکثرا جزو ده آهنگِ پربازدیدم بودند حبس شدند در همان فولدرِ مذکور تا امروز. امروز بعد از مدت ها جرات کردم و رفتم سراغ عکس های فیس بوکم. اولی و دومی و سومی که گذشت رسید به عکس امیر و موسوی با نوشته ی خودم. عجیب فراموشش کرده بودم. دو ماه پیش آشنای دوری که مرا نمیشناخت گفته بود متن، گریه اش را درآورده بود. همان موقعِ عزاداری ها از این حرف ها زیاد می شنیدم. میگذاشتم به پای تعارف. امروز ولی خودم ، خودِ داغدارم نبودم که متن را خواندم. خودِ نسیان زده بود که متن را تا انتها یک نفس خواند. گریه امانم نمیداد. چرا این همه خوب احساسم را گفته بودم ؟ آیا کسی فهمیده بود که این همه کلمه چیزی بیش از یک انشای ساده ارزش داشت ؟ هر چه فکر میکردم چیزی برای اضافه کردن نداشتم ، آنقدر کامل و عمیق همه ی آنچه را که در دل داشتم گفته بودم که انگار از قصد میخواستم همه چیز را از ذهنِ درهم برهمم بیرون بکشم و برای همیشه جایی چالشان کنم. تا به حال کسی یا چیزی را چال کرده اید ؟ گویا که من کرده بودم. اینکه بفهمی عزیزی را چال کرده ای درد دارد. نوشته و آلبوم آهنگ را از خاطر برده باشی درد دارد. اینکه یادش را حتی با سر خاک رفتن زنده نگه نداشته باشی درد دارد. و اینکه بی اختیار و به خاطر جبر زندگی چال کنده باشی بیش از همه ی اینها جانت را شرحه شرحه میکند. من کِی این همه بی احساس شدم ؟ این همه بیرحم. چه دردی بزرگتر از رفتنِ او بود که سایه انداخت بر غیبتِ طولانی مدت اش ؟ کاش دست کم دعایم کرده باشد در این مدت. ای کاش.  

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی