تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

گفت و شِنو و ذوق

پنجشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۰۷ ب.ظ

اشک همین طور یک هویی از گوشه ی چشمت آرام لیز بازی می کند تا روی لب ها. امانش نمی دهی. بی خیالی طی میکنی تا شاید بند آمد. کلمات را پشت هم ردیف می کنی و تحویل میدهی . عرضه و تقاضا با هم همخوانی ندارند. سرعت حرف زدن از سرعت فکر کردنت جلو زده. گاه مفهوم جمله ی قبل را خودت هم نمی فهمی. خیره شده اما. انگار فقط دوست دارد حرفی بشنود. برقی در نگاهش هست که از تو بی اختیار می خواهد تا ادامه بدهی. یک ته لبخندی در آن عمقِ نامعلومِ چشمهایش کشف کرده ام که حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستم در برود. کلمه به کلمه انگار لبخند گشاده تر می شود. کم کم از چشم ها به لب ها هم سرایت می کند . اشکم باز گوشه چشم جا خوش می کند. حرف دیگری نیست. ندارم. نگاهش میکنم. طبق معمول برای چند لحظه خود خلوتی می کند و یکهو انگار از خواب می پرد. از یک دنیای دیگر. لبخندی می زند به چه بزرگی و ذوق می کند به چه دلنشینی . اشکِ دم مَشکم را رها میکنم به شکرانه ی این لحظه. برای لبخندِ رضایتی که جان کَنَدم برای دریافتش. درست و غلطش را نمیدانم ولی حس می کنم. حس می کنم چیزی روی دوشش سنگینی می کرد که با دو سه لبخند و ده ها کلمه و عبارت و جمله ی بعضا بی ربطِ من، به چشم بر هم زدنی رفته. لذتی دارد تماشای معجزه ای که خلق کردی و سروری که تزریق کردی. ذوق در بند بند وجود. از آن ها که دلت می خواهد کمی بلرزی. به جایش اما به همان دو سه قطره اشک قناعت می کنی. 

کم نبوده است فرصت هایی که با دوستی بر سر مشکلی حرف بزنم و حتی جواب بگیرم. حرف بزنم و مشکل را حل کنیم. حتی حرف بزنم و ذوق کنیم. ولی این بار، باری بس عزیز تر و عجیب تر بود. گویی نیازی به فکر های آن چنانی نبود. بداهه می دانستی چه بگویی و از چه دری وارد شوی و چه بکنی تا نرم نرمک برسی به آن چه میخواهی. تا برسی به همان سرخوشیِ بی پایاناش. به همان حس رضایتی که از خودت نصیبت می شود. یک حال غریبی میشوی یک هو و در دم. یک حالِ ناشناس. دلت می خواهد هی مشکل بگوید و تو هی به ظاهر هم که شده برایش حل کنی. بعد هر دو ذوق کنید. حسِ قدرت می کنی. قدرتی که به تو این اجازه را میدهد تا کسی را غرق در آرامش کنی. و این ندانم کاری . این که نمیدانی از کجا یکهو می توانی حرف های به جا بزنی. از کجا جواب های در خور بدهی. این ها همه تو را به عرش می برد، آن قدر که بخواهی همان جا بمیری. همان جا همه چیز را تمام کنی تا نکند خدای ناکرده دفعه ی بعدی وجود نداشته باشد. یا دفعه ی بعد این طور تمام نشود یا تو این حال را نداشته باشی یا او از آن خود خلوتی خوشحال بیرون نیاید.

لوکیشن: داخلی . ماشین. تاریک. چند قدم مانده به کافه.

آدم ها فقط باید حرف بزنند. جا و مکان و زمان مهم نیست. مهم همان فهمی است که از ناکجا در مغزت نصب می شود و فقط خودت و خودش می فهمید. 

نظرات  (۴)

پست درخواستی: کند و کاو و کشف ناکجا در مغز
اشک راضی است لبخند راضی است عشق راضی است اشک آن روز، لبخند عشقم بود #شاملو
سلام یکیو دیدم تو شمال شبیه تو بود! خودت بودی؟
اومدم پست جدیدتو بخونم. اولین باره با همچین چیزی اینجا مواجه شدم:)) اونلی می بود. خوردم به دیوار. :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی