تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

سمیه| رعنا

سه شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۰۱ ب.ظ

عکس سمیه رو دیدم و دخترش . چند سال پیش قضیه اسید پاشیِ شوهرش به خودش و دخترش رو یه جا که یادم نیست کجا بود خونده بودم. عکسش ولی اولین بار بود که به چشمم خورد. نه این که چیز جدیدی داشته باشه ولی عکسی هم نبود که چشم آدم بهش عادت کنه و ازش سریع بگذره. یادم یه لحظه ناخودآگاه افتاد به اون فیلم معروفه که یادم نیست اسمش و کارگردانش دقیق چی و کی بود ولی شخصیتش یه موجودی بود به اسم فیلی فک کنم. قیافه ی وحشتناکی داشت . از اینکه چهره ی این زن و بچه ی معصوم منو یاد اون چهره انداخت ناراحت شدم. یه لحظه حس کردم که توی صف روی پل صراط هستم و از خستگی روی زمین چمباتمه زدم. جلو روم یه صف طولانیه تا خود میز محاکمه و دادگاه ها داره از میلیون ها بلندگوی بالا سرم پخش میشه . بعد مثلا صدای سمیه است که داره اعتراض میکنه که این چه بلایی بود که خدا سرش آورد و چه جهنمی بود که براش تدارک دیده شده بود توی دنیا؟؟!؟! بعد از اون ور خدا داره واسش توجیه می کنه که در عوض فلان و به جاش بیسار . تهش هم متذکر میشه که عوض همه ی رنج هایی که کشیده ، دربِ بهشت خدا به روش باز شده. بعد هم یه فرشته ای میاد چمدون های سمیه و دخترش رو بر میداره و می بردشون بهشت. قبل از عزیمت به بهشت ولی قیافه ی سمیه رو روی اسکور بورد می بینم. انگار میخواد داد بزنه که : "من هدیه ات رو نمی خوام خدا . فقط قبول کن که بیچاره ام کردی. فقط چند لحظه توی چشمام نگاه کن و بگو که به خاطر هزار و یک دلیلی که داشتی ، منو به زندگی با ذلت محکوم کردی. فقط برگرد و تو روم ازم عذر بخواه. اون وقت حتی حاضرم برم جهنم ."

آره. به نظرم خدا اون دنیا باید از خیلی ها عذرخواهی کنه. از اینکه بازیشون داد و تا جایی که تونست زد توی سرشون و تهش هم با چند تا "اختیار داشتی" و " فردوس برین " و " باس شکر می کردی در هر حال" و "ًآزمون الهی" سعی کرد دلشون رو بدست بیاره . و باید بپذیره که یه هانگر گیمز طوری راه انداخت توی دنیا که به همون میزان تنفر برانگیز بود.

حتما اون دنیا قبل از اینکه به خاطر اِن تا گناهِ ریز و درشتم بفرستنم جهنم، چشم می اندازم تا سمیه و رعنا، دخترش، رو پیدا کنم. حتما حرف هایی زیادی برای زدن دارن.

 

پس نوشت : اسم فیلم "مرد فیل نما" به کارگردانی دیوید لینچ بود که دقیقا مثل این عکس سیاه سفید بود. از فیلم عکسی نمیذارم . به قدر کافی، همین که توی ذهنم مقایسه شون کردم شرمنده ام. شما هم نگردین که عکسی ازش ببینید. ممنون. 

نظرات  (۲)

به نظرم در یک جدال سرسختی با خدا به سر می‌بری. انگار اصن نمی‌تونی باهاش کنار بیای. انگار نمی‌تونی بفهمی‌اش.
پاسخ:
دقیقا منم دیشب موقع نوشتنش یه همچین تصوری داشتم. اینکه با خدا مشکل دارم. بعضا به نظرم عناد دارم. ولی امروز داشتم بیشتر بهش فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که من با "خدا" مشکل ندارم، با تصوری از خدا که در ذهنم به وجود آوردن مشکل دارم. یعنی اصن شاید واقعا خدا همینه. واقعا قرار نیست خدا پاش رو بندازه رو پاش رو همه رو حواله بده سمت آزمون الهی و اختیار و اینا. شاید واقعا قراره که اون دنیا بشینه روی زمین کنارمون و به حرفامون گوش بده و نظرامون رو بشنوه و یه دستی هم سرمون بکشه و با یه منطقی راضیمون کنه که همه چی در دنیا به عدالت اتفاق افتاده. حالا یه چیز مفصل تری توی ذهنم هست که به چه جوری نوشتنش فکر نکردم. شاید مثلا امشب ته همین یادداشت اضافه اش کنم. یه جور "پس اندیشه" است :)
به هر صورت همیشه میشه به این فکر کرد که شاید تصوری که ساخته شده درست نیست. میشه همه‌ی پیش فرض‌ها رو ریخت دور و از نو به همه چی فکر کرد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی