تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

عضویت در خبرنامه معرفی کتاب
کتابخونه

خونده‌های اخیر

The Bell Jar
really liked it
I finished this book more than two weeks ago, and I was too glad I am done with it that totally forgot to write a review, though it has been haunting me since. A semi-autobiographical novel about depression and suicide (and suicidal thou...
بیروت ۷۵
liked it
tagged: soon-to-be-read
همسایه ها
it was amazing
tagged: ادبیات-زندان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست، و به تازگی توی گوش و توی کیندل

Electric Arches
tagged: currently-reading
The Art of the Novel
tagged: currently-reading
آخرین انار دنیا
tagged: ادبیات-جنگ-و-ضد-جنگ and currently-reading
فاوست
tagged: currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات
بایگانی

دلم میخواست از آنهایی بودم که حواس جمعی دارند و تمام جوانب هر چیزی را می سنجند. از آنها که چه خانه تمیز می کنند و چه مساله حل می کنند و چه کتاب می خوانند، به تمام جزییات نگاه می کنند و همه چیز را در نظر می گیرند. از آنهایی که سرسری نمی گذرند و بی خیال نمی شوند . دلم میخواست از آنهایی بودم که مسئولیت می پذیرند. از آنهایی که وقتی کاری را از او میخواهی نیازی به یادآوری نباشد . از آنها که تا سرشان خالی می شود کار تو را انجام می دهند و نمی گذارند دقیقه نود. دلم میخواست از آن آدم های منظمی بودم که ذهنشان به اندازه ی اتاقشان نظم دارد. از آنهایی که همیشه در یک آرامش نسبی قرار دارند که یعنی همه چیز تحت کنترلشان است و وقت کافی برای آن در نظر گرفته اند. دلم میخواست از آن دخترهایی بودم که به خودشان می رسند و تو همیشه انگشت به دهان می مانی که چطور این همه آراستگی را در برنامه اش جای می دهد . کی فرصت می کند برود آرایشگاه ، کی لباس هایش را اتو می کند و کفش هایش را که دیروز گلی شد را تمیز می کند . دلم می خواست از آن هایی باشم که سلیقه دارند . از آنهایی که وقتی میخواهند دکوراسیون جایی را تغییر بدهند ازشان دعوت به همکاری می شود . از آنهایی که همه دلشان میخواهد با اون بروند خرید . دلم میخواست از آنهایی باشم که کلی شعر حفظ است و هر آهنگ جدیدی که بیاید از بر می کند . از آنهایی که قدرت حافظه شان را نه در درس که در یادآوری اسامی آدم ها و خاطرات به رخ می کشند . دلم می خواست از آنهایی باشم که دیگران رویم حساب می کنند . روی خودم ، فکرم ، روی کارهایم . دلم می خواست از آنهایی باشم که از مغزشان بیشترین استفاده را  می کنند . دلم میخواست از آن آدم های مهربانی باشم که هیچ کس از آن ها بدی ندیده است . دلم میخواست از آن مسلمان هایی بودم که دل همه قرص بود که نه دروغ می گوید و نه غیبت می کند . دلم میخواست از آن هایی بودم که برنامه می نوشتند و حساب و کتاب تمام پولشان را دارند و در هر دقیقه می دانند چه باید بکنند . دلم میخواست کم حرف بزنم . دلم میخواست کم شوخی کنم . دلم میخواست از آن آدم های فکوری باشم که بیش از حرف عمل می کند . دلم میخواست آدم ها بدون زبانم ، بدون طنزم ، بدون خنده دوستم داشتند . دلم میخواست بودنم برای آدم ها کافی باشد . دلم میخواست بودنم برای خودم کافی باشد . دلم میخواست الان به جای نوشتن بروم سراغ هزار و یک کار واجب . دلم میخواست ذهنم دکمه ی خفه شو داشت . دلم میخواست خلاق باشم . دلم میخواست اعتماد به نفس انجام هر کاری را داشتم . دلم میخواست اگر کاری را شروع می کنم به نحو احسن به پایان برسانم . دلم میخواست می شد هی بمیرم و زنده بشوم . هی ریست کنم و برگردم . دلم میخواست یک وقت ها از آدم ها فرار کنم که هی به خودم فکر نکنم . دلم میخواست خودم بودم و خودم که هی دیگران را با خودم مقایسه نکنم . دلم خیلی چیزها میخواست . دلم این که الان هستم را قطعا نمی خواست . دلم خیلی بیش از این که هستم را میخواست . خیلی آدم تر . خیلی با شعور تر . خیلی متعهد تر . خیلی کاری تر . خیلی عملگراتر . خیلی خاص تر . خیلی خیلی چرت های دیگر . 

نظرات  (۷)

من همین جوری که هستی میخامت! بدون خنده هات حتی. ضمنن به نظرم نصفه بیشترش اینایی که گفتی رو هستی. و بیشتر از اون هم ایده آل گراییه...
پاسخ:
اولن که لطف داری و اینا ! ولی نیستم ! و ببین کلا اینا رو یه جا هم نمیخوام لزوما ! یعنی حس میکنم هر کدومشون یه جورایی منو خیلی ارضا میکنه ! یعنی اینجور هم می تونم بگم که اگر آدمی یکی از این ویژگی ها رو داشته باشه من شیفته اش میشم ! چه برسه به چند تا !
این حس ایده آل گرایی و کمال طلبی خیلی کمک میکنه به پیشرفت ادمی ولی اگه ادم ازش به عنوان یه ابزار برای نا امیدی استفاده نکنه .که اون وقت تاثیر عکس میذاره .... در ضمن این همه ویژگی یه جا برا یه نفر نیست ...  اینا یه جورایی بر‌میگرده به مثل « مرغ همسایه غازه » ...
پاسخ:
تاثیر عکس رو کاملا تجربه کردم . تجربه ی بد مزه ای است .
با سوسن موافقم. اگر آدمی رو سراغ داری که همه این چیزایی که گفتی هستش بهم معرفی‌اش کن!
پاسخ:
الهه ابولی یا فرمد ؟ :) جواب سوسن به تو نیز بود !
ابول هستم دیگه! الان ینی چی جواب سوسن به منم بود؟!
ابول هستم دیگه! الان ینی چی جواب سوسن به منم بود؟!
هممم. اگه ی منظورت داشتن همش یه جا نبود... با متن همدلی کردم. منتهی خیلی هاشم بود که من بر عکسشو دوس دارم! مثلن از ادمایی که همیشه خیلی شیک و مرتبن خوشم نمیاد! جدیا! یاد فتوشاپ میافتم! و یاد اینکه چقد از "انسان" جایز الخظا دورن. تازه من مدرسه که میرفتیم همیشه از بچه مثبتا متنفر بودم. چون فک میکردم مثبت بودنشون از خنگیشونه. نه از شاخ بودنشون. بعضن خودم رو شاخ محسوب میکردم :پی
خیلی کم پیش میاد که یه صفحه رو باز کنی و جمله‌ به جمله‌ی حرفای چند ماهِ مغزتو، دقیقا توش بخونی! :O :O

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی