تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

رفتن یا نرفتن ؟ از قضا مساله این نیست (1)

پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۲ ب.ظ
التماس می کردم که بمانید ، بمانید و مملکت را آباد کنید ، بمانید و در برابر آنچه که از جیب مردم برایتان هزینه شده مسئول باشید، بمانید تا با هم موانع را برداریم ، همدیگر را رها نکنیم ! دست بدهیم به دست هم که خارج از رویاهامان ، در دنیای واقع ، آبادی این خاک را ببینیم ! گریه کردم ! ساعت ها گریه کردم که مشتی تیزهوش که سال ها با کمترین هزینه ، به قول معروف جدا شده اند از خیل دانش آموزان دیگر ، تربیت شده اند برای زندگی های خاص ، برای آینده هایی درخشان ؛ چنین تلخ از رفتن سخن می گویند ! آن چه مسلم بود، راهی بود که خود برگزیده بودم ، فردایی که برای خودم در این مملکت در ذهن ساخته و پرداخته بودم و تلاشی بود که قصد داشتم خود وقف مردم بکنم ! اما بیم داشتم ، حتی وحشت داشتم ، چرا داشتم ؟ دارم ! می ترسم از ناتوانی هایی که دارم و خواهم داشت ! سخت است بپذیری هزاران بهتر از تو وجود دارد که می توانند با کوچکترین انگشتِ دست هم یک گوشه ی بزرگ از فرشِ خاک گرفته ی ایران را بگیرند، ولی آن که می ماند یک منی است که تا آخر عمر هم جان بکند، باز هم نیمی از خدمات احتمالی آن ها را نخواهد داد ! 
الان دیگر نه التماس می کنم نه گریه ، حتی آرزوی موفقیت را نیز چاشنی خداحافظی هایم می کنم و بدرودی پر قدرت برایشان می فرستم ! زمانه که تغییر نکرده ! اگر هم کرده است در بدترین مسیر ممکن افتاده ، اما دیگر برایم مهم نیست !
به این باور رسیده ام که برای ساختن این ویرانه چیزی بیش از هوش و زکاوت اهمیت دارد ! در این بیقوله باید امیدی لاینقطع داشته باشی ، خوشبین باشی و اهل مبارزه ! باید مفهوم تغییر را برای خودت جا انداخته باشی و صبورانه منتظرش بمانی ! باید زندگی را و نه مظاهر آن را عاشقانه ، هم برای خودت بخواهی هم مردم !
همان طور که نماز می خوانی نه برای جزای اخروی اش که برای ارضای ایمانت، باید جانانه خدمت کنی اما نه به خاطر عذاب وجدان از دولتی تیزهوشان رفتن و سراسری دانشگاه رفتن که برای ارضای باورهایت ! 
ماندن یا نماندن؟ بر حسب اتفاق می گویم ماندن !!
 

نظرات  (۱)

خیلی خوب بود عالی بود  من هم زمانی به این نتیجه  رسیدم ولی عمل کردنش برام خیلی سخته..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی