تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

اعتراض

پنجشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۲، ۱۱:۵۷ ق.ظ
۴ نفر بودیم توی تاکسی، سه تا زن با یه پسر! نزدیک مقصد دختری که جلو نشسته بود مقدار کرایه رو پرسید و راننده مسیر ٨٠٠ تومنی رو گفت حداقل هزار ، دلیلش هم این بود که از فلان مسیر ( که جز اون نیست اصلا ) رو رفته ، من و پسره که مسیرمون بود هر روز اعتراض کردیم ، اونم خیلی ساده صداش رو برد بالا ، من هنوز میخواستم منطقی راضیش کنم که کرایه اش ١٠٠٠ نیست که دیدم پسره هم یه ذره صداش رو برد بالا و گفت که تا بقیه پولشو نگیره نمیره پایین ، راننده گفت نمیده و مهم نیست که ما راضی هستیم یا نه !!! کار داشت یه کوچولو بالا میگرفت که من یهو از اون ور افتادم و با پیر زن بقلیم داشتم به پسره میگفتم که ارزش نداره ، اونم داشت کوتاه میومد که راننده با عصبانیت یه دویستی داد بهش و با یه حرصی گفت فک نکنی بچه زرنگیو یه سری فحش که من دیگه وا نستادم ببینم چی میگه !
واقعیت اینه که اون آدم با تنام پر رویی و بی ادبی اش بالاخره کوتاه اومد ، ولی من با وجود این که ٣ نفر دیگه پشتم بودن ازش نمیدونم ترسدم یا چی که به هر حال از حقم راحت دست کشیدم ، شاید به بهونه ی مزخرفه  " دویست تومن ارزش نداره و بهتره که با این آدم دهن به دهن نشم !" 
یاد اون دفعه ای افتادم که خودم حال داشتم و با راننده دعوام شد و یه خانومی اون وسط بود که هی بهم میگفت بسه بچه جون و من تو دلم چقدر بی عرضه میدیدمش !! 
به نظرم این اتفاق یه نمونه ی کوچیک از بی تفاتی های ما نسبت به این وضعیت اسفناک   است که به هر حال همه میدونیم که داره در حقمون ظلم میشه ولی یه جور ترس یا هر چی تو وجودمون مانع از هر گونه عکس العملی میشه !!! 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی