تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

پارادوکس

جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۵۸ ب.ظ

بهش میگم میشه. حتما میشه. تو هم خبرنگار میشی. هم عکاس. هم اگر بخوای مهندس. هم شاید پزشک. میتونی وکالت بخونی. بهش میگم میدونی امید به زندگی 85 ساله؟ میدونی این یعنی نزدیکِ 60 سال فرصت داری به همه ی اینا برسی؟ بهش میگم فقط تلاش. فقط باید بخوای. و باز از عمر طولانی. از فرصت. از همه ی اون کارهایی که میشه کرد میگم و چهره ی امیر جلوی چشمام میاد و میره. میاد و میخنده و یادم میاره که فقط 37 سالش بود. میاد و میره و شب موقع خواب تا عمق وجودم دلم براش تنگ میشه. یادم میاد چقدر درگیر شدم که یادم رفته نیست. که نیست. که نیست. که نیست . که امسال محرم حسی نداشتم. مراسمی نرفتم. و حس میکردم همه چیز خیلی الکیه. حس میکردم 11 خرداد عاشورا داشتیم و این یکی اصل نیست. 

آدم تا کجا میتونه تو اون پَس پَس های ذهنش آدم ها رو، شرایط رو، رویاهاش رو خاک کنه؟ تا کی قایمشون میکنه؟ ازشون فرار میکنه؟ 

نمی ترکه این انبارِ لعنتی از حجم نداشته هامون ؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی