تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

سفره ی شادی پهن است | بفرما !

دوشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۵۶ ق.ظ
حرکت کردیم به سمت مترو. کفش های خاکیِ نیمه مردانه اش روی سنگفرش ها خود نمایی میکرد. گاه گداری با نگاه خریدارانه چشم می دوختم به قدم های منظم و موقرش. خنده هایش به آدم قوت قلب می داد . از آن دست دخترکانی که دلت می خواهد تا هر جا که شد برایت تعریف کند و حرفهایت را بشنود. غریبه است. به تعریف عرف غریبه است اما راحت از تعلیقم می گویم و سر گیجه های پسا فارغی. از سختیِ نقطه صفر حرف می زند و رضایتش از تغییر رشته. به ایستگاه که میرسیم درست پیش از آنکه راهمان را جدا کنیم، در کمتر از چند صدم ثانیه تصمیمم را می گیرم. می گویم بین خودمان باشد و از جمله ی مجهولِ بعدی همه چیز را حدس می زند. زنی غریب تر از کنارمان عبور می کند و می گوید انشالله خوشبخت بشی جانم . دوست لبخند و تعجب و ذوقی می کند و دستم را می فشارد و تبریکات موسوم را می گوید و کسب اجازه می کند برای انتشار خبر . با لبخند از من دور می شود . فکر می کنم که چرا به دوستی غریب روبروی ایستگاه مترو در آن میدانِ به اصطلاح توپ خانه خبر به این مهمی و شخصی را گفته ام. چرا تا به این اندازه از درگیر کردن دوستانم در امری چنین شخصی غرق در لذت می شوم. چرا مثل همه تا ثانیه ی آخر دست نگاه نمی دارم ؟ این منم ؟! اگر من هستم چرایی اش دلیل دارد به حتم. میدانم که قصد، به رخ کشیدن نیست. میدانم که قصد، شنیدنِ تبریکاتِ بعضا تکراری نیست. من، دلم را خوش می کنم به شادی های ولو لحظه ای که تولید می شود در هربار بازنشرِ خبر. من ایمان دارم که شادی مُسری است و بر انسان تکلیف است که شادیش را تکه تکه کند بین عزیزان و دوستان و حتی غریبه ها. ایمان دارم که پنهان کردنِ شادی ها مصداق حقیقی دزدی است. عین احتکار*ِ کالای مرغوبی است در عصری که قحطیِ شادمانی است. چه می شد اگر هر کس حتی کوچکترین شادی هایش را با دیگران به اشتراک می گذاشت . شادی های حقیقی که رنگی از تصنع موجود در فضاهای اجتماعی چون اینستاگرام ندارد. شادی های دوست داشتنی که توان آن را دارد تا روز و بلکه روزهایت را بسازد و ثانیه ها و بعضا دقایق و ساعت های دوستان و آشنایانت را جلا دهد. شادی هایمان را، آنها که از دل آمده و دل هاتان را شاد میکند با هم در میان بگذارید که این شهر در حسرت لبخند های خالصانه و صادقانه ی مردمانش می سوزد. رو به مصنوعات نیاوریم. رو به شادی های ساختگی نیاوریم . بخواهید که شادی های حقیقی دیگران را ببلعید و شادی های حقیقی خود را به دیگران تقدیم کنید. بخندین و بخندانید و به روزهایتان و روزهایشان شادمانی اعطا کنید. این کمتر تکلیف و حداقل کُنشی است که می توان برای بهتر زندگی کردن در این ماتم کده ی غرق در مشکلاتِ ریز و درشتِ سیاسی اجتماعی اقتصادی به انجام رساند. شاد زیستن و شاد زیستاندن . 
پی نوشت : همین است که هر کس را دوست میدارم ، ولو به اندازه ی پیاده روی های کوتاه روی سنگفرش های باب همایون، دعوت می کنم به شادی و ذوقِ این اوقاتِ عزیز و اخیر. 
* دیکته اش رو شک داشتم . 

نظرات  (۳)

احتکار درسته آفرین!! :)
هروقت دلم تنگ میشه واست میام سر میزنم به وبلاگت.. موقع خوندن صدا و لحن و رفتارت توی ذهنم شبیه سازی میشه انگار کنارمی:) مطمئن نیستم اسمش واسه من شادی باشه.... میدونی الان برای توصیفش کلمه ندارم.شاید ی روز کلمه های مناسبش رو پیدا کردم. شاید هم  ی روز کلمه های مناسبش رو ساختم...
ایشالا که همیشه شاد باشی دخترجان. بقول این کامنت قبلی، منم مطمئن نیستم اسمش شادی باشه. البته منظور من و منظور ایشون یحتمل فرق میکنه از این جمله :)) در مورد تقسیم شادی ها حرف زیاد دارم که نه اینجا جاش هست نه حوصلش! :] بقول این مجری ها (؟) یا نمیدونم کجا، شاد زی! :))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی