تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

هو الخالق التعهد

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۲۰ ق.ظ

پا گذاشتم توی مسجد. پیرزن ها دسته دسته نشسته بودن. چادر به سر. آماده. از بچه هاشون میگفتن. از حاج آقا که خونه رو بازسازی کرده بود. از عروس تازه . از نوه های شیطون. پاهاشون دراز بود و وقتشون زیاد. ناخودآگاه بود. دستم رفت به سمتش. درِش آوردم و آروم کردمِش توی دست چپ. کیفم رو گذاشتم . مهر رو برداشتم و الله اکبر. بی هوا و بی توجه بود. دست راستم مدام باهاش بازی می کرد. ساعتگرد. پادساعتگرد. میچرخوندش. حواسم؟ حواسم به خدا نبود. کجای سوره بودم ؟ شایدم هنوز حمد رو میخوندم. نگاه خانومِ چادر گلی به سر قفل شد رو دستای گره خورده به هم. حواسم جمع شد. دستام رو جدا کردم. الله اکبر .رکعت چندم بود ؟ تسبیحات نبود. سوره خوندم. یادمه. شک نکن. دوم بود. سر از سجده برداشتم. دو زانو. مرتب. دو تا دست ها روی دو تا پا ها. اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له . مکث کردم.یادمه که مکث کردم. چشام به مهر نبود. به اون برقِ غریبِ روی دستم بود. شاید حتی سرم رو کمی چپ و راست کردم. لازم بود. و اشهد ان محمدا عبده و رسوله. بزرگیش غریبه؟ ناراحته؟ اذیت میکنه ؟ زشته؟ چیه ؟ چِمه ؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد. پا شدم. خودآگاه. دست راستم رفت سمتش. درِش آوردم. گذاشتم توی جیب. سرم رو بالا کردم. سُبحانَ اللهِ والحَمدُ للهِ وَلا اِلهَ الاّ اللهُ. هنوز زود بود. هنوز زمان میخواست. هنوز باید با خودم کنار می اومدم. و اللهُ اکبرُ. شاید نماز بعد. شاید نوبه بعد. شاید مسجد بعد. عجله نکن. وقت هست. 

پی نوشت : دلتنگِ تنهایی های بی دلتنگی.

نظرات  (۳)

:)
هوم؟! تبریک باید بگیم؟ :))
پاسخ:
:)))) حاجی الی گفته که در جریانی :دی پنهان کاری کافیه سپهری ، بیا بیرون ! لو رفتی :دی
این سبک که بین جملات متن، جملات عربی اومده رو دوست داشتم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی