تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

کتابخونه نوشتِ اول

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۵۷ ب.ظ

نشستم. توی سالنی که هستم بیش از دو سه نفر نیستن. هدفون توی گوشم نمیذارم. به اندازه کافی محیط بی صدا و آروم هست. یک ساعتی که مشغولم و در اوج تمرکزی که در چند وقت اخیر بی سابقه است درس می خونم به تدریج سالن هم پر میشه. صدای باز و بسته شدن در. صدای کشیدنِ صندلی به عقب. صدای کشیدنِ صندلی به جلو. صدای باز کردنِ بسته بندی کیک. صدای ویبره ی کناری. صدای پچ پچ های چند کلمه ایِ روبرویی با رفیق. صدای تَق تَقِ کفش خانومی که تازه اومده و ناخودآگاه من رو وادار میکنه تا سرم رو بالا کنم و نگاهش کنم. صدای مشمای پر از آجیلِ اون خانومه که اون ته نشسته. صدا صدا صدا. هر صدا از یک نفر. مسئولِ نواختنِ هر نُت از این شلوغی فقط یک نفر. و هر یک از اون یک نفر ها هم تصور میکنه که برای چند ثانیه و یا حتی چند صدم ثانیه قراره که مولدِ صدا باشه و بنابراین ابایی از انجام کاری که در نود و  نه درصد موارد هم واجبه نداره. واقعیت اما اینه که این صداها پیوستگی دارن و مثل یک موسیقیِ کاملا فالش روی اعصاب دیگرانی میرن که یا کلا صدایی تولید نکردن یا حداقل نوبتِ اجراشون هنوز نرسیده. و هیچ کس هم مقصر نیست. نه اینکه متوجه نباشه. واقعا تقصیری در کار نیست. فقط یک عدم هماهنگی ساده. و همین. 

و من داشتم فکر می کردم که چقدر در طول زندگی پیش اومده که من ناخواسته و برای یک مدتی کوتاه حلقه ی یک زنجیره ی بد قواره و بی سر و شکل از انواع و اقسامِ اعمال و رفتار ها بودم و هستم و موجباتِ آزار دیگران رو فراهم آوردم. 

حداقل این اطمینان رو دارم که در فقره ی اخیر و سر وصدا در کتابخونه، همین چند لحظه پیش شرکت فعالی رو تجربه کردم. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی