تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

آینده فوبیا

سه شنبه, ۲ دی ۱۳۹۳، ۰۷:۰۴ ق.ظ

تا کی اجازه داریم شک کنیم ؟؟ تا کی "باید" شک کنیم؟؟ چی باید بشه که دل از شک کردن بِکَنیم !؟ تا کی باید به تردید رو بدیم ؟! تا کجا باید دو دل بمونیم !؟ چرا باید دو دل بشیم !؟ تا کجا اسمش وسواسه !؟ کی اسمش دقته ؟؟ زمان چقدر مهمه ؟! چقدر زمان میتونه شک رو برطرف کنه ؟! آدم چقدر باید کش بده تا به یه تصمیمی برسه؟؟

آدم کی میتونه از شر دکمه "نکنه اشتباه کردم" خلاص بشه !؟ باید خلاص بشه !؟

نکنه جو باشه ؟ نکنه واقعی نباشه !؟ نکنه این راهی که میری با اونی که تو ذهنت هست فاصله ها داشته باشه ؟؟ اگر از یه چیزی خوشت نیاد ، ببینیش و هیچی نگی فکر کنی که تغییر میکنه درسته !!؟ اگر از یه رفتارِ یه آدمی خوشت نیاد و بگی به خاطر بقیه ی چیزا از این میگذرم درسته !؟ اگر از یه وَجهی از رشته ات خوشت نیاد بگی مهم نیس کنار میام چی ؟؟ اصن باید به روت بیاری ؟ نباید بیاری !؟

نکنه دارم یه داستان مینویسم و به زور میخوام توش نقش بازی کنم و همه اش زاییده تخیلاتم باشه ؟!؟ اگر چند ماه دیگه به خودم بیام ببینم لحظه شماری می کنم داستان تموم شه چی ؟

چرا نمیشه استوپ داد ؟؟ مثلا یه ماه، شاید یه سال!

کلا کلا کلا، من همیشه نسبت به آینده حس خمودگی و گیجی و ملال آوری و اینا داشتم. الان ولی می ترسم و ترسم حقیقیه و جدیده و غیر قابل حل ...

پی نوشت : به نظرم آدما. یا شاید هم فقط من. یه وقتا از یه چیزی یه داستانِ بلند و دلخواه و مطلوب واسه خودشون توی ذهنشون می سازن. بعد ولی دیگه جرات ندارن قبول کنن اون داستان رو خودشون ساختن. نمی تونن بپذیرن که ازش دست بکشن. نمیخوان یا شاید هم جرات ندارن که ازش دست بکشن. و بعد برای اینکه داستان پوچ نشه و هوا نشه، میزنن روی دور تند. از ترس این که زمان غیر واقعی بودنِ داستانشون رو به روشون بیاره. زمانش رو کوتاه میکنن تا سریع برسن به یه نقطه ای که بازگشت از اون دیگه معنی نداره. و یعنی یه جورایی از فکر بیشتر فرار میکنن. این آدما قدرت مواجهه با واقعیت رو ندارن و منطقشون مشکل اساسی داره. این آدما حتی احساسی هم نیست. اینا احساس رو هم خیال و تصور می کنن. اینا کلا شبیه سازی می کنن و تلاش می کنن تا شبیه سازیشون رو باور کنن و برای باور پیدا کردن سعی میکنن خیلی چیزا رو ایگنور کنن. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی