تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

بعد مثلا شاید فکر کنی که یک چیز ترسناکی توی زندگیت میخواد اتفاق بیفته. و شاید حس کنی از اتفاق افتادنش هم نمیتونی جلوگیری کنی. و بعد حتی حس کنی که ته ذهنت میخواد که اتفاق بیفته. چون باید بفیته. یا شایدم فکر می کنی که باید بیفته.بعد طبیعی باشه که با همه اینها ذهنت درگیرِ بشه و نشه های فراوون میشه تا جایی که بخوای ازشون فرار کنی. و بعد این فرار کردن یعنی که نتونی یه جا بشینی یا روی یک کاری تمرکز کنی یا سر یه کلاسی تا آخرش دووم بیاری. و بعد برای این فرار کردن پناه میاری به آدما و پناه میاری به خواب و پناه میاری به هر چیزی که خودت رو با ذهنت یه وقت تنها جایی گیر نندازی خدایی نکرده. بعد اولش فکر میکنی که بذار برم یه جا رو گیر بیارم که داد بزنم و خلاص. بعد میبینی دلت نمیاد داد بزنی و خلاص. اصن دلت نمیاد که برگردی به حالت سابق. بعد فکر می کنی که اصن اون حالت سابق چی بود ؟ کِی بود؟ بعد میشینی یه گوشه فکر و فکر که شاید یه چیزی از اون گذشته های نه چندان دور بتونی ترسیم کنی. بعد نمیشه. بعد بگی به درک و تلاش کنی که از آینده ات ترسیم کنی. بعد باز ببینی نمیشه و بعد ولی نتونی بگی به درک. بعد کلا نتونی به اون چیزی که میخواد پیش بیاد بگی نیاد یا براش قانون بذاری. بعد کم کم بری توی فاز ترس که چرا دیگه با ذهن خودت حس قرابت نداری. چرا باهات رو در بایستی داره ؟! یا چرا مثلا سیستمش مثل قبل کار نمیکنه. بعد باز یه گوشه دیگه پیدا کنی که بشینی به تعمیر اون مغز لعنتیِ از کار افتاده. بعد ببینی یه مشت پیچ و مهره که قبلا خوب جفت و جور میشد تو مشتت اضافی اومده. اصن کلا یه مدل دیگه بستی این مغزِ کاهل شده رو. بعد هی به خودت فحش بدی که حالا اصن گور بابای آینده و اینا. اصن بذار بیاد فقط یه هفته دیرتر. بشین سر درس و مشقت جون مادرت. بعد یه صدایی از ته ذهنت اکو بده که وِلِش وِلِش. دنیا دو روزه و این صوبتا. بعد دلت بخواد که مثل صدای فن لپ تاپ که یه وختا میره رو اعصاب و تَقی درش رو می کوبی به هم که بلکه خفه شه ، یه چیزی رو محکم بزنی تو جمجه ات و خلاص. بعد ولی بازم مثل قبل، دلت نمیاد خلاص. بعد تهش بری یه گوشه سومی و کز کنی و علافی هات رو از سر بگیری تا شب از یه ساعتی که رد شد به خودت بگی : " بسه دیگه. فردا از اول شروع میکنم. همه چی مثل قبل. برو بخواب تا ریست شی" . بعد بخوابی و فردا همه چیز مثل روز قبل.

پ.ن: باتری لپ تاپ رو میشه باز کشید بیرون جای ریست کردن :|

نظرات  (۳)

باتری لپ تاپ رو باید کشید.... راهی نیست. البته فرمت کردن هم جواب می ده. امتحان کردم.
پاسخ:
جدای از این که چه جوری باطری خودم رو بکشم بیرون یا چه جوری خودمو فرمت کنم ، کلا خیلی فرمت کردن ترسناک تره که !! یعنی کلا بشم یه آدم دیگه ؟؟ یا کلا بزنم زیر همه چی ؟!؟
بعد فکر می کنی که اصن اون حالت سابق چی بود؟ بعد کم‌کم بری تو فاز ترس بعد ولی بازم مثل قبل، دلت نمیاد خلاص برو بخواب تا ریست شی
پاسخ:
حاجی رفتی تو فضای کنکور ها ! نکات تستیِ پست بود اینا مثلا عایا ؟؟!! :دی فدات شم، شما فقط فعلا ریست نشو همه چی بپره ، گند بزنی بعدا من عذاب وجدان بگیرم :سوت
شبیه حال این روزهای من... و بیرون کشیدن خودم از همه‌ی جمع‌های قبلی برای این‌که از خودم فرار کنم. فرار.
پاسخ:
مهسا ... :| ولی سعی کن فرار نکنی از خودت. آدم اگر از خودش هم فرار کنه، دیگه چیزی واسش باقی نمی مونه ! تو جوونی هنوز :دی :اینا که خودشون سرشون به سنگ خورده و بقیه رو موعظه میکنن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی