تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

کوبانی | ما هیچ، ما نگاه...

سه شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۱:۲۳ ب.ظ

جنگزده ها دسته دسته توی ایستگاه راه آهن واویلا کنان با اسبابشون روی زمین خاکی، کنار قطار بساط کرده بودن. از همه جا بی خبر برای فرار اومده بودن که ناگهان صدای دلهره آور هواپیماهای جنگی بلند شد. توی قطار توی ایستگاه، مادری با بچه اش گیر افتاده بودن. مادر بیرون کابین و بچه داخل. صدای هواپیماها بلندتر و نزدیک تر میشد و زن سرش رو از پنجره ی قطار بیرون کرده بود و جیغ میزد و کمک میخواست. هواپیماها مثل نقل و نبات موشک میریختن روی سر مردم و مادر هر لحظه جیغش بلندتر میشد. هواپیما از بالای قطار رد شد و پشت هم بمب انداخت . زن جیغ میزد و بمب. حیغ و بمب. جیغ و بمب. و بعد . هوایی که پر از خاک بود و زنانی که جیغ می کشیدن و مجروحان و شهدایی که جای جای ایستگاه افتاده بودن و سلیمه که مات شده بود روی پنجره ای که تا چند ثانیه پیش مادر کمک میخواست.

و این وحشتناک ترین صحنه ای بود که به نظرم در کل سینمای دفاع مقدس ساخته شد. مخلوطی از ناتوانی و تلاش برای فرار و مرگ.

بارها شده که سی دی دوئل رو بذارم و فقط همین تیکه رو چندین بار ببینم و گریه کنم. شاید بعد از شاهکارِ بازمانده در به تصویر کشیدن اشغالِ یک شهر و به خصوص سکانس هایی که مادر برای رسیدن به فرهان و خونه به آب و آتیش میزنه و اونجایی که صهیونیست ها به تک تک جنازه ها تیر خلاص میزنن و آخر سر هم دکتر و همسرش دست تو دست هم میمیرن ، این سکانس منقلب کننده ترین صحنه ای باشه که به عمرم دیدم. و بهترین تیکه ای که بارها شده برای یادآوری جنگ برای خودم پخشش کردم. 

و بعد از هر دوی اینها. لالایی زن کرد بالای سر مجروحی توی بیمارستانی که به دست دشمن افتاده و بربریتی که توی چ و توی کردستان نمایش داده شد. 

حقیقت اینه که ما خیلی هامون گرچه جنگ ندیدیم و گرچه که سنمون به اون موقع ها نمیرسه، ولی به لطف سینما و به لطف جنگی که بهمون تحمیل شد، عمق فاجعه ی سقوط یک شهر رو کاملا حس میکنیم. و میتونیم با تصور تکه پاره هایی از سریال ها و فیلم ها و رمان ها ، تک تک صحنه های درگیری های خیابونی و آوارگی و دست و پا زدن برای حفظ یک شهر رو تصور و بازسازی کنیم . 

و ماجرا اینه که کرد برای ما کرده. کرد برای ما هموطنه. کردِ ترکیه و کردِ سوریه و کردِ ایران و عراق برای من به شخصه هرگز مفاهیم جداگانه ای نداشتن. من کرد رو هموطن و پاره ی تن کشور میدونم. خواه مال ایران ، خواه مال کوبانی. 

و اینها همه باعث میشه که حس کنم به خاک کشور خودم حمله شده. و حس میکنم که می فهمم کرد کوهستان با چه مشقتی جنگ های پارتیزانی رو ادامه میده. حس میکنم یک جهان آرا طوری اونجاست که آدم ها رو هل میده سمت دفاع و قوت قلب میده برای مبارزه. و حس می کنم که من به عنوان ایرانی بهتر از هر کس دیگه میفهمم وقتی لباس های شاد و رنگی زن کرد میشه لباس رزم یعنی چی. حس میکنم راحت تر با صدایی لالایی زن کرد اشکم پایین میاد. و حس می کنم که انگار دوباره پاوه است و یک سری قوم بربر که به پاره تن ما تجاوز کردن.

من می فهمم و فقط میتونم که نقش سلیمه رو بازی کنم. من مات میمونم روی عکسی که توش، مرد خندان، سرِ زیبای زن کرد رو با اون گیس های بلند و بافته ی طلایی قهوه ای طورِ خاص خودشون، با یک خنده ی چندش بالا گرفته . و فقط تلاش میکنم توی هوای خاک گرفته، حواسم رو از روش برندارم. 

نظرات  (۱)

اصفهان... ما هیچ ما نگاه
پاسخ:
هعی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی