تعلیق

تعلیق

به خودم اومدم و دیدم که زندگیم شده پر از ذوق و هیجان و البته اضطراب و کمی هم ترس برای آینده ای پر از عدم قطعیت ها و ناشناخته ها و البته موفقیت ها و شکست ها. آینده ای که به جز یه تصویر تار چیزی ازش ندارم، اما میدونم دارم به سمتش حرکت میکنم و با هر قدمم، خودم و خودش بهش سر و شکل میدیم. این شد که اینجا شد "تعلیق." تعلیقی (انگلیسی: Suspense) که به قول ویکی پدیا جان: " به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود."

کتابخونه

خونده های اخیر

Beloved
liked it
مهم نيست چند كتاب و يا چند فيلم درباره ي دوران برده داري و نژاد پرستي در آمريكا خوندين و يا ديدين، هر كدومشون هر بار، براي چندمين بار قلبتون رو به درد ميارن و توجهتون رو به ابعاد جديدي از ماجرا جلب ميكنن كه قبلا حتي تصورش رو هم نميكردين....
tagged: حلقه-رمان
ظلمت در نیمروز
liked it
واقعيت اينه كه هرگز كتاب تموم نشد اما بعد از دو سال و بارها تلاش نافرجام براي تموم كردنِ اون ٤٠ -٥٠ صفحه ي آخر، بالاخره تسليم شدم و شايد برم از يكي خواهش كنم بگه آخرش دقيقا چي شد!؟ كتاب خوبيه به خصوص براي كساني كه دنبال فضاهاي ديستوپيايي...
tagged: ول-شده-ها
Steppenwolf
it was ok
خيلي به زور ستاره ي دوم رو دادم. هيچ چيز در اين رمان جز ايده اش درباره ي چند شخصيتي بودنِ روح انسان من رو به خودش جذب نكرد. اون هم نه چون خيلي خاص بود كه بيشتر به اين خاطر كه رمان ديگه اي سراغ ندارم كه بهش پرداخته باشه. حتي تا حد خوبي به...
tagged: حلقه-رمان

goodreads.com

کتابهای رو طاقچه، زیر تخت، توی کیف، توی دست

The City Always Wins
tagged: currently-reading
Beloved
tagged: حلقه-رمان and currently-reading

goodreads.com
شبکه اجتماعی جات

اندر باب ٢٢ سالگی

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۱:۰۹ ب.ظ

١١-١۴-١٨-٢٢

تا به حال از کسی نپرسیده ام که آیا این اعداد همان قدر که برای من مفهموم دارند برای دیگران هم معنا دارند یا خیر ؟!؟! اصلا اگر هم مفهمومی در سرشان دارند ، شبیه به ذهنیت من است یا نه!؟!؟

هر کدام از این عددها برای من تداعی کننده ی پایان یک دوره ی معلوم و آغاز یک دوره ی جدید است که از قضا و به جز یک استثنا این دوره ی جدید روندی مشخص و مثل قبل اش معلوم دارد.

١١پایان دبستان و ورود به راهنمایی. تکلیف مشخص است. تو دیگر کودک نیستی . تکالیفت را دیگر با یک شکلک مثل این ":)" نمی سنجند. کودکی کم کم جای خود را به بلوغ می دهد. شکلک هم با نمره جایگزین می شود.

١۴هم یعنی پایان نصفه و نیمه ی دوران بلوغ و ورود به دنیای شعور . زمان ما حتی ١۵ تمام اگر می داشتی حق رای بهت تعلق می گرفت . یک سری ممالک هم گواهی نامه می دهند در این سن و سال . یک زمانی همین ١۴ سالگی و گرفتن سیکل خودش شروع بزرگسالی بود. ورود به دبیرستان طبعا کمی مخوف و غیر قابل پیش بینی بود اما همین که می دانستی تهش یک کنکور است و فلان سالش نهایی است خودش خیلی بود . برنامه کوتاه مدت که نه ولی برنامه ی بلند مدت ات مشخص بود . خوش بودی و می دانستی این خوشی یکی دو سال اول است و همین . همه خودشان را آماده می کردند برای بدبختی دو سال آخر . وای همین که آمادگی داشتن خیلی بود !

١٨ هم که یعنی خود خود خود بزرگسالی . یعنی دانشگاه . یعنی تبدیل به همان دانشجویی می شوی که در بیش از نیمی از سریال ها خودش یک شغل است و پر از دغدغه . یعنی کمی تا قسمتی استقلال شخصی . یعنی سپرى کردن مدت زمانی دلخواه بر روی کارهای مورد علاقه بدون دخالت خانواده. یعنی کلا تجربه ی هیجان انگیز ترین دوران زندگی در این مملکت . تهش اما یک جوری است . کلیتی معلوم دارد که کافی است بخواهی خلاف جهت آب شنا کنی و آن کلیت هم پرت هوا می شود . این کلیت هم یا ارشد است و یا اپلای . کسی که سرپیچی کند و هیچکدام را انتخاب نکند مورد غضب خواهد بود.

ولی ٢٢ ....

٢٢ سالگی دیگر ته ندارد. لذا برنامه ریزی بلند مدت هم غیر ممکن است چه برسد به کوتاه مدت. همه چیز حتی حوادث یک ماه دیگر هم تار و ناپیداست . مشکلات مالی و دردسر های مستقل شدن آدم را هول می دهد سمت کارهایی که شک داری چقدر به انجامشان تمایل داری و کارهای مورد علاقه ات هم یک جور ناجور و نامشخصی است . مثل یک بدبختِ قایق شکسته که وسط آب های آزاد گیر کرده و با وجود آن که هیچ خشکی نمی بیند مجبور به شنا کردن است . حداق باید درجا پا دوچرخه بزند چون مطمىن است که زنده ماندن کمترین چیزی است که می خواهد . من هم مقصد مشخصی ندارم ، نمی دانم می خواهم استاد شوم یا پژوهشگر ، می خواهم جامعه شناس باشم یا مهندس ! من حتی نمی دانم واقعا خارج رفتن به دردم می خورد یا نه ولی مجبورم که تافل بدهم تا شانس خارجه نپرد ، درس بخونم تا شاید مهندس شوم و حتی کار کنم که شاید مددکار شوم ! این انجمن رفتن هم هست . خوب بعدش چه ؟ انجمن بروم که بعدا سیاسی شوم !؟ اصلا یک جزر ناجوری است این ٢٢ سالگی . یک جوره ترسناک ! از این پا دوچرخه های درجای خودم اعصاب ندارم ! نمیشد یک ماه فرصت می دادن به آینده فک کنم و نقشه راهِ حدوی آینده ام را رسم کنم ؟؟!!؟؟

نظرات  (۳)

از 22 سالگی تمام این مصیبت ها شروع میشه. 23 سالگی هم ترسناکه و احتمالا 24 سالگی هم همینه و الی آخر :/ احتمالن به سی که برسی....نه ولش کن ترجیح میدم اصن پیش بینی نکنم.
پاسخ:
بنده از این امیدی که دادی بسی ممنونم :)) حالا خوبه ٢٥ سالته نهایتا ها :))))
اگه با یه ماه به نتیجه میرسی بشین و یه ماه رو وقت بذار. ولی از من بشنو که یه ماه که هیچ یک سال هم وقت بذاری برنامه ریختن و تصمیم‌گیری برای یه عمر زندگی به این راحتی‌ها نیست. باید ره توشه برداری و قدم در راه بی‌برگشت بگذاری :) البته فرمد گاهی یه صحبتی می‌کنه که همین تحمل کردن تعلیق هم خودش احساس خوبی به آدم میده. اینم یه نگاهیه واس خودش به هر صورت.
پاسخ:
نه جدی یه ماه جواب نیست :)) این راه بی برگشت تعبیر به جایی بود واسه این بیست و دو سالگی به بعد !! خوشمان آمد   هممم زیاد مطمىن نیستم که " تحمل کردن تعلیق " رو فهمیده باشم چیه !! :) در آینده از نثر فرمد به عنوان نثر متکلف یاد خواهند کرد :)))
نه بابا. آخر سال که بشه تازه میرم تو 24. شایدم 25؟ وای پیر شدم:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی